سالها ميگذرد
اين دگر قصه ي هر روز من است
كه مدام در پي راهي باشم
تا كه از پيچ و خمش
از همه ي خاطره ها گذر كنم......
بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته
سالها ميگذرد
اين دگر قصه ي هر روز من است
كه مدام در پي راهي باشم
تا كه از پيچ و خمش
از همه ي خاطره ها گذر كنم......
پیچکی می شود
می پیچد دور تنم
بازی می کند با دستانم
خشک می شود روی لبانم
و مرا پایبند می کند
به نباید ها . . .
دستانم
در موهایم
گره خورده
و چشمانم
خاطراتِ مبهمی را دنبال می کرد
که دیگر هرگز
دست یافتنی نمی نمود.

دلم گرفته و به کنج این شب بی مهتاب و خاموش
تکیه زده است.
نه ستاره ها ، که همیشه مهربان بودند
و نه ماه ، با آن مهتابی زیبا
امشب نمی توانند پاسخگوی گونه های خیس من باشند.

وسط جهنم
به روز مرگی رسیدم
منم زوزه میکشم
جنازه تکه تکه میکنم
من همینجا
بهشت میسازم
با یاد بهشتی که
غریبه واسم ترسیم کرد
من همینجا . . .
من محکوم به دل باختن به یک غریبه
آروم آروم
جهنمی شدم
